|
یک می گفت چرا وبلاکتو به روز نمی کنی... "همه اولش اینطوری هستن، ذوق دارن ولی بعد..." راستش مشکل من چیز دیگه ای بود و هست.... و اون مشکل هم اینه که یه جورایی دیگه حس شعر نیست... دوشنبه ی هفته ی که پیش رو داریم دارم می روم حج... قصد دارم سفر نامه بنویسم... از این به بعد این سفرنامه ها رو رو وبلاگ می ذارم... البته مطمئن هستم تو این سفر حتماً حس شعر دوباره بر میگرده....
سلام...
احوال همهی دوستان خوب است... به قول رفقا "ردیف هستین..." بعد مدتها امروز یه کمی حالمان بهتر بود و این وبلاگ به روز شد... البته تو این مدت (بعد ار عید تا الان) خیلی هم حس شعر نبود... نه چیز خاصی تونستم بگم نه اصلاً شعر به هم مزه نمیداد... هر چی غزل میخوندم یا میشنیدم دیگه بهم مزه نمی داد... به هر حال بگذریم... امسال بهارش که خیلی خوب شروع شد امیدوارم بقیهی سال هم خوب و بهاری باشه... امروز یه کاری که تو این مدت گفتم و خیلی هم خوب نشده رو براتون نوشتم... خطا بسیار خطر که در رهت کرده کمین نسبت جنون و عشق تساوی است، ببین با این همه دردسر، بلا، بیخوابی عاشق شدن و خطا مساوی است، همین
با سلام به محضر تمام دوستان عزیز... این سال قدیم نیز کم کم رو به افول و داره آخرین نفسهاشو می کشه، با تمام
خوبیها و بدیها و تلخی ها و شیرینیهاش... صدای بوق قطار جدید هم، که با کوله
باری از آرزوها وحوادث جدید در حال نزدیک شدنه رو، میشه کاملاً شنید... اینجا است
که آدم به فکر گذشته میافته... سال قبل ...؟؟؟ ولی هم میگن خیلی زود گذشت... برای من هم سال خوبی بود هم نبود... هم خیلی
حوادث خوبی اتفاق افتاد هم خیلی بد... به هر حال "این نیز بگذرد"... واسه من شخصاً اینکه نمی دونم تو سال بعد قرار چه اتفاقی بیفته خیلی جالبه و
کلاً اینکه قرار قسمت واسه ما چه رقم بزنه... من که دیگه شخصاً یاد گرفتم که خدا
واسم چیز بد نمیخواد... هر چی که رقم میزنه عین خیره.... امیدوارم که سال جدید
برای تمام دوستان سالی پر از سلامتی و شادی داشته باشه... واسه امروز یه رباعی و یه کار سپید... امیدوارم خوشتون بیاد... تقدیم به تمام دوستانی که در سال گذشته مرا همراهی کردند...
سال جدید این سال
تمام گشت و این سال جدید ما مانده
و کوله بار آمال جدید ما دست به
دامن تو هستیم خدا امسال بزن
برای ما فال جدید قهوه در چشم های قهوهایت هی... هی... هی... هم میخورم و ذره... ذره.. ذره ... حل می شوم و کم...
کم... ته نشین می شوم... و باز دوباره،
تو پلک به هم می زنی و من دوباره هی... هی... هی... هم میخورم تا دوباره ته نشین می شوم و تو دوباره پلک به هم می زنی
و من...
سلام...
"گفت احوالت چطور است، گفتمش عالی است، مثل حال گل، حال گل در چنگ چنگیز مغول"... مدت مدیدی بود که به روز نمی شدم... به واقع نه حالش بود نه وقتش... دوستان هم که هزار ماشاالله اینقدر اصرار میکردن که به روز کن که نگو...؟؟؟ البته خوب انتظاری هم نیست... دوستان اینترنتی که هیچ حس خاصی به هم ندارن و فقط از یکدیگر یه سری تصویر تو ذهنشون ساختن... به هر حال بگذریم... تو این دوره زمونه "رفاقت قصهی تلخی است"... به هر حال، امروز تصمیم که نه، بدون اراده ی قبلی (پیش اومد) و دارم یه چیزی می نویسم - البته بیشتر به اراجیف شبیه- تا نوشته ... یه مدت اصلاً کار جدید هم نگفتم از کاری قدیمی هم خوشم نمیآید که رو وبلاگ بذارم... ولی یه کاری واسه مادر گفتم که امیدوارم خوشتون بیاد. به قول عمران صلاحی "مادر چه چیز خوبی است"... مادر بی تو دل من گرفته اینجا مادر بی تو شدهام غریب و تنها مادر ای پاکترین وجود و ای هستی من من خستهام از تمام دنیا مادر
با سلام.... امیدوارم که همهی دوستان حالشان خوب بوده و اوضاع به کام باشد ان شا الله... یه مدتی میشد که مطلبی نذاشته بودم... چند هفتهی قبل در معیت یکی از دوستان خوبم ( دکتر بهرام) رفتیم به دیدن تئاتر... تئاتر "کرگدن"... حیف که دیگه نمایش نداره وگرنه توصیه می کردم که حتماً برید... مهدی هاشمی، فرهاد آیش، شهاب حسینی، آتنه فقیه نصیری و ... بازی می کردن... کار خوبی بود... داشتم فکر میکردم که چه بهار بدی امسال داریم چون اصلاً زمستون خوبی نداشتیم... نه بارونی نه برفی... نمیدونم... "خدا خودش به خیر کنه"... امروز یه رباعی دارم که خودم متاسفانه خوشم هم میآید... بزبز قندی توفان شدی و دار و ندارم بردی بین خودمان است، ولی، نامردی من بزبز قندی تو بودم اما ... تو گرگ شدی گلهی من را، خوردی
سلام...
با کلی شک و دودلی که مطلبی بنویسم یا نه.... ولي به هر حال دارم می نویسم... ولی دلم نیومد این بیتو ننویسم... "چه دردناک و غم آلود اینکه میدانی... به هر دری بزنی نیمهی تو این زن نیست".... هیچ حرف خاصی هم ندارم بزنم.... پس فقط چند تا از رباعی های جدیدمو می ذارم... با آرزوی شادی و خنده برای همه... در و تخته روز و شب من به سر نميآيد دوست خورشيد چرا که بر-نميآيد دوست انگار زيادي است بر پيكر در اين تخته دگر به در نميآيد دوست رنگ تكرار عشق من و تو چه زود در کار گرفت بیچاره دلم که با تو پیکار گرفت بی آن لب شيرين پُر از قندُ عسل آري... همه چيز رنگ تكرار گرفت
با سلام و آرزوی بهترینها برای تمامی دوستان... بهترین دوست من که نزدیک پنج یا شش سالی میشه که بهترین رفیق من بوده و هیچ وقت منو تنها نذاشته که هیچ، بلکه همیشه شریک و سهیم تنهایی من بوده، امروز صبح که از خواب پا شدم دیدم نمیخونه... هر کاری کردم نمیخوند... آره این دوست خوب من رادیویی منه... آره ... چرا تعجب می کنید... رادیو رو میگم... بهترین دوستم... شاید باورتون نشه، ولی چندین ساله که این رادیو بالای سر منه... همیشه... از شب تا صبح روشنه و واسم میخونه... و حتی موقعی که تو اتاقم هم نیستم بازم روشنه... حالا بعد از مدتها ببینی که اینطوری شده ... "چه حالی شدم... نگفتنی؟" دعا کنید برای رادیوی من... عصری باید حتماً یه فکر اساسی واسش بکنم... و یک رباعی برای امروز.... بی تو شادی و نشاط و غصه و غم دارم خوبان جهان را همه با هم دارم تو حسرت مانده بر دل من هستی در زندگیام فقط تو را کم دارم
سلام...
امروز قرار نبود چیزی بنویسم ولی یک غزل از دوست شاعر خوبم "مهدی فرجی" خوندم خيلي خوشم اومد... گفتم براتون بذارم... امیدوارم خوشتون بیاد.... عیدتون هم مبارک... اگر چه... "عید تو را چه رابطهای با عزای من"... «حسرت»
با سلام و آرزوی بهروزی و سلامتی برای تمام دوستان... من هیچ وقت واسه وبلاگم مطلب از پیش ننوشتم... همیشه مییام پشت کامپیوتر میشینم و هر چی تو لحظه اومد -احساس همون لحظمو - مینویسم... هفتهی گذشته، هفتهی خوبی بود... عید قربان بود... چقدر خون راه افتاد... به قول بیدل: "عید است، غبار سر راه تو توان شد/ قربانی قربان نگاه تو توان شد..." به هرحال بگذریم... اون روز داشتم فکر میکردم که چرا بعضی آدما گریه میکنن... یه نوزاد حق داره گریه کنه چون نمیتونه با زبان منظور خودشو برسونه... ولی یه آدم گنده چرا؟ به نظرم رسید که وقتی یه آدم گنده هم نتونه منظورشو برسونه و کسی حرفشو نفهمه مجبوره گریه کنه... گرچه یه عده ای هم میگن "گریه مثل باران ضروری است"... به هر حال بازم بگذریم... "این نیز بگذرد..." باران باران که گرفت زیر آواز بزن دام-دام-دا-را-دام، برای خود ساز بزن حالا که همه چیز شده آماده عاشق شو، به سیم آخرت باز بزن
سلام...
امروز خوبم ظاهراْ اگر چه که امروز با دوستان شاعرم (حامد، جواد، سجاد، محمد و خانم حاتمی) نشستیم و کلی شعر خونیدم ولی حامد میگفت امروز سر حال نیستی... نمیدونم شعر نمیچسبید... جواد هم چنین حسی داشت... به هر حال... بگذریم... راستی روز دانشجو رو تبریک میگم به تمام دانشجویان واقعی آزادیخواه... من اصلاً از روز دانشجو خاطرهی خوبی ندارم... بگذریم... یکی از دوستام گفت دیگه وبلاگ نویسی بذار کنار و شعرهات نذار رو وبلاگ ولی دلم نیومد...ولی تصمیم گرفتم کمتر کار بذارم... امروز صبح (۲ شنبه) خیلی حالم بده... خیلی... امروز یه کار نو و یه رباعی... خوب ترین خوب خدا از هر چه دلت خواست جدا میمانی همزاد غم و درد و بلا میمانی ای شعله شده، سوخته در عشقی پاک تو خوبترین خوب خدا میمانی تنهایی نمیدانم کدامین دست، در دستان توست امروز نمیدانم به گوشات، قصه این شبها که میخواند نمیدانم کدامین خاطره امروز، در ذهن تو تصویر است ولی من بی تو و تنها چقدر سخت است خدایا آه تنهایی خدایا آه تنهایی
|
About
سه شنبه : Archivesتیر 1388اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
ورود ممنوع |